سيد محمد قلي كنتوري لكهنوي

113

تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي )

الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور ) ( 1 ) ، ( وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُور ) ( 2 ) ! ! اما آنچه گفته : حالا قصه عامل ديگر از عمال حضرت أمير ( عليه السلام ) بايد شنيد . پس بدان كه جميع آنچه مخاطب در اينجا از قصه زياد گفته با چيزهاى ديگر كه اين ناصبي آن را مضرّ خود دانسته ترك كرده ، ابن خلكان در “ تاريخ “ خود به شرح وبسط ذكر نموده ، مختصرى از آن اين است كه : أبو الخير ( 3 ) ملك يمن به سبب غلبه قومش از ملك خود بيرون شده ، به فارس رفت ، واز كسرى استمداد نموده ، كسرى لشكرى همراه أو كرد ، چون آن لشكر وحشت بلاد عرب وكمىِ خير آن را ديدند ، به اطباى آن ملك سازش نمودند تا زهر در طعامش كردند ، وهرگاه كه در شكم آن ملك درد پيدا شد به نزد أو رفتند وگفتند : حال تو بر اين منوال رسيده ، تو به كسرى نامه نوشته ده كه ما به اذن تو بازگشتيم ، ناچار آن ملك به حسب اقتراح ايشان نامه نوشته داد ، وچون در نفس خود خفت يافت در طائف - كه شهري است كوچك وقريب به مكة واقع است - رفت ، ودر آنجا به حارث بن كلده ثقفى كه طبيب عرب بود رجوع نمود ، آن طبيب معالجه اش كرد تا صحت يافت ، وبعد از صحت يك كنيزك سميه نام ويك غلام مسمى به عبيد - كه كسرى أو

--> 1 . الحجّ ( 22 ) : 46 . 2 . النور ( 24 ) : 40 . 3 . در مصدر ( أبوالجبر ) .